شماره 558 - دوشنبه 07 اسفند 1396


روی یک صندلی جا نمی‌شد

شاهرخ زبردست
دبیر گروه جامعه

 فکر می‌کردم قلیان‌کشیدن کار بزرگ‌ترهاست. بابا قلیان می‌کشید؛ هر روز و برای مراعات حال اهالی خانه در چایخانه. اسم چایخانه را یادم نیست ولی در محله‌ای بود به اسم «سرچشمه»، نزدیک خانه «ذوالفقاری‌ها» در زنجان. خیابان سرچشمه باریک بود و از هر مغازه می‌شد مغازه‌های روبه‌رویی را هم خوب و واضح دید. من هم چندباری آن مرد را از بیرون دیده بودم ولی حالا او را یادم می‌آید و آن‌وقت‌ها برایم مهم نبود. بابا که عصرها قصد چایخانه می‌کرد، اصرار می‌کردم دنبالش راه بیفتم. چایخانه برای بزرگ‌ترها بود و اندازه‌ام را می‌دانستم. اصرارم برای چایخانه نبود بلکه برای کلوپ‌ها- مغازه‌هایی که دستگاه‌ پلی‌استیشن داشتند- بود. در همین خیابان سرچشمه چندتایی از همین کلوپ‌ها بود و همان وقتی که بابا که بزرگ بود و می‌توانست قلیان بکشد در چایخانه بود، ما مشغول بازی در کلوپ می‌شدیم. مرد همان‌موقع هم در چایخانه می‌نشست. بابا یکی دوباری بعدتر تعریفش را کرده بود: سرش پایین بود و روزنامه می‌خواند، گاهی چیزی می‌نوشت و گاهی چای می‌خورد. می‌گفت آنجا قلیان نمی‌کشید. انگار پاتوقش همان‌جا بود. چند سال بعد، برای آنکه ثابت کنم بزرگ شده‌ام، راهم به همان چایخانه باز شد. هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم مسخره‌کردن بزرگ‌ترها آدم‌ را بزرگ نمی‌کند. آن مرد را همان‌جا می‌دیدم. هنوز نفهمیده بودم همانی است که بابا تعریفش را کرده. مرد آنجا روزنامه می‌خواند، چای می‌خورد و سرش بیشتر وقت‌ها پایین بود. گاهی هم چیزی می‌نوشت. قلیان نمی‌کشید، اما سیگار را یادم نمی‌آید می‌کشید یا نه. برای ما، من و چند همسن‌و‌سالم که خیال می‌کردیم بزرگ شده‌ایم، آن مرد، کسی بود که روی یک صندلی جا نمی‌شد. مسخره می‌کردیم و در کوچکی خودمان به بزرگ‌بودن تن او می‌خندیدیم. وقتی بساط خنده جور می‌شد دیگر کسی جلودارمان نبود، وقتی شروع به مسخرگی می‌کردیم، می‌توانستیم حتی به سر پایین او، به کم‌حرفی‌اش، یا حتی به روزنامه‌خواندنش و خیلی چیزهای دیگر هم بخندیم؛ البته که همین مایه مسخرگی و کوچکی ما بود و نه آن‌چنان که فکر می‌کردیم بزرگ‌شدن‌مان. کمی بعدتر سن‌مان آنقدری بالا رفت که بفهمیم چایخانه‌رفتن‌مان بزرگ‌مان نمی‌کند. شعر حتی در همان آدم کوچکی که مسخره می‌کرد هم بود اما بعدتر حضور شعر پررنگ‌تر شد. خیلی از شعرا هم با اشعارشان می‌آمدند و می‌رفتند. انگار هر شعری برای یک دوره‌ای است. بعضی از این‌ شعرها و شاعران ولی رفتنی نیستند. می‌آیند و می‌مانند و برای هر دوره‌ای از زندگی‌ات چیزی دارند. نهفتگی‌هایی دارند که تغییر آدم‌ها آنها را آشکار می‌کند. در میان این آمدن‌ها و رفتن‌ها، به‌واسطه کسی که نمی‌دانم که بود با «حسین منزوی» آشنا شدم. کسی که بعدترها یکی از آنها که حشر‌ونشری با او داشت، گفت چون نمی‌توانست دنیای سیاهی را که می‌دید، نابود کند، خودش را نابود کرد. کسی که متخصصان بهتر می‌توانند بگویند غزل را بزرگ‌تر کرد و مهم‌تر از همه اینها، شعرش به جانم می‌نشست. کسی که روزی کاملا اتفاقی فهمیدم همان مردی است که روی یک صندلی جا نمی‌شد و مسخره‌اش می‌کردیم. همان که کاری به کار کسی نداشت، کم‌حرف بود و به مسخره‌های بچه‌گانه ما هم هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. حالا در روزهایی که سالروز تولد «هوشنگ ابتهاج» است و در بحث‌های درون تحریریه‌ای، کسی او را «مهم‌ترین غزلسرای معاصر» خطاب می‌کند؛ همین عبارت من را یاد آدم تنومندی می‌اندازد که روی یک صندلی جا نمی‌شد و ما هیچ‌وقت به اندازه او بزرگ نشدیم. همان «خورشید زخمی، خسته و ازپاافتاده»ای که تاریخ جایگاهش را مشخص خواهد کرد.






ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
کد تصویر را در کادر وارد کنید