شماره 558 - دوشنبه 07 اسفند 1396

گفت‌وگو با «مارتین مک‌دونا» کارگردان «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» نامزد تندیس اسکار
مادری خشمگین و باهوش که پلیس‌ها را ملامت می‌کند

جوئی یوتیچی
ترجمه: سیدحسین رسولی

 امسال فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» به نویسندگی و کارگردانی «مارتین مک‌دونا»، نمایشنامه‌نویس، فیلمنامه‌نویس و فیلمساز ایرلندی – بریتانیایی، مورد توجه اهالی سینما، منتقدها و مردم قرار گرفته است. مک دونا، جایگاه ویژه‌ای هم در بین تئاتردوست‌های ایرانی دارد و هرسال نمایشنامه‌های مختلفی از او منتشر یا اجرا می‌شود. چند سال پیش نیز فیلم «در بروژ» (۲۰۰۸) مک دونا تبدیل به پدیده‌ای در جهان سینمای هنری و مستقل شد. اما امسال این کارگردان ۴۸ ساله توانست در کنار بزرگانی مانند «کریستوفر نولان» و «گیرمو دل تورو» در بین نامزدهای اصلی اسکار قرار بگیرد. فیلم او امسال نامزد بهترین فیلم و کارگردانی اسکار هم هست. به همین مناسبت بخش‌هایی از گفت‌وگوی «جوئی یوتیچی» از «دِدلاین» با «مارتین مک‌دونا» را ترجمه کرده‌ایم.

این ایده دیوانه‌‌کننده فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» از کجا سرچشمه می‌گیرد؟
دو سال پیش با اتوبوسی از میان ایالت‌های جنوبی آمریکا می‌رفتم، جایی در جاده، یک جفت بیلبورد میان مزرعه‌ای دیدم که خیلی شبیه به بیلبوردهایی است که در داستان فیلم ما می‌بینید. بیلبوردها خروشان، دردناک و تراژیک بودند. آنها پلیس‌ها را مورد خطاب قرار می‌دادند. زمانی بود که می‌خواستم قسمتی از یک داستان قدرتمند زنانه را بنویسم، چونکه نمایشنامه‌هایم پر از چنین صحنه‌هایی بودند؛ ولی، دو فیلم اولم این جوری نبودند. فکر کردم که همین موضوع یک چیز خوب برای نوشتن است. یک نوع آزادی درونش بود تا این چیزهایی را که گفتم در کنار هم بگذارم. تصمیم گرفتم فردی که این کارها را می‌کند یک مادر باشد. مادری خشمگین که باهوش است، مادری که نمی‌گذارد سرش کلاه برود. به‌عنوان فیلمساز، این موضوع همان نقطه انرژی است که شما با آن فیلمنامه‌تان را شروع ‌می‌کنید. قبل از شروع، هیچ پیرنگی نداشتم. فقط این ایده را داشتم که زنی، چیزهایی را به وجود می‌آورد تا پلیس را ملامت کند. هر چیزی که بعد از این در داستان رخ می‌دهد، واکنشی به همان مجازات‌کردن پلیس‌ها توسط زن‌ است. فیلمنامه از نوع «انداموار» است. چیزی بیش از حد بر فیلم تحمیل نشده است.

آیا پیرنگ «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» چیزی کمتر از «هفت روانی» (۲۰۱۲) و «در بروژ» نیست؟
نه. تمایل دارم به وسط ماجرا بپرم و ببینم وقایع به کجا می‌رود. این امر چیزی شبیه نمایشنامه‌ است. ولی احتمالا نمایشنامه‌ها پیرنگ بیشتری نسبت به فیلم‌ها دارند. فیلم «در بروژ» مقداری پیرنگ دارد. احتمالا فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» از «در بروژ» هم پیرنگ کمتری در این نوع از ساختار دراماتیک دارد. این امر هم به خاطر خصوصیات کاراکترهاست، همچنین به‌خاطر تراژدی است که در پیش داستان وجود دارد. پیرنگ ساده در چنین ساختاری به‌خاطر این است که شما دوست ندارید چیزی از خارج به داستان وارد کنید تا پیرنگ سنگین و سخت شود، مخصوصا در رابطه با گره‌گشایی دراماتیک، یا حتی در رابطه با مضمون محوری، تمام این کارها برای این بود که می‌خواستم ببینم کاراکترها تا کجا می‌روند. حتی همین حالا شما نمی‌توانید بگویید که ساختار فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» چه بود. شاید ساختار تک پرده‌ای دارد ولی بعدش شما همین‌طور ادامه می‌دهید و چیزهایی هم ساخته می‌شود. اما فکر می‌کنم همچنان قوس کاراکتر-تحول یا سفر درونی شخصیت در طول داستان- و تغییراتش وجود دارد و به‌هرصورت داستان را رضایت‌بخش می‌کند.
پس فرض می‌کنیم که شما مشترک مدرسه داستان‌گویی «رابرت مک کی» نیستید؟
چرت و پرت است. هیچ چیز باحالی در کار او وجود ندارد. ممکن است که شیوه او... نه اصلا به هیچ صورت به‌درد نمی‌خورد، حتی اگر در اول راه باشید؛ چون تمام کار او فرمول‌سازی که به طرز آشغالی خسته‌کننده است. این روش همان چیزی است که در داستان‌های «مارول» و «دی‌سی»- کمپانی‌هایی که مجموعه کتاب‌های مصور و فیلم‌های پر هزینه ابرقهرمانی تولید می‌کنند-در آخر هفته‌ها می‌بینید. قشنگ می‌دانید که آخر داستان چه می‌شود. روش مک کی همین است. واقعا این روزها چه نوع اثر رایانه‌ای است که ما را به آن مسیر می‌برد؟

آیا در زمان برپا کردن کمپانی خودتان با مشکلی مربوط به رویه قضایی روبه‌رو شدید؟
کار خیلی سختی نبود. ولی فکر می‌کنم با تمام فیلم‌هایی که ساخته‌ام کمپانی‌ای تاسیس نکردیم که بله بله بگوید. بخشی از کار برای من و بخش دیگر برای «گراهام برادبنت» است. وقتی شروع کردیم دستورالعمل‌های محکمی داشتیم.

به ذهنم خطور می‌کند که «فرانسیس مک‌دورمند» کسی است که کارش را خیلی جدی می‌گیرد. همین احساس را هم درباره کاراکترش در فیلم داریم.
بله. فکر می‌کنم بخش بزرگی از ساییدگی بین ما دو نفر همین باشد. فرانسیس و کاراکترش «میلدرد»، هردوی‌شان با هر نفری که می‌بینند، جنگ می‌کنند. فرانسیس اصلا دوست نداشت روی نقش تمرین داشته باشد. من کمی تمرین کردن می‌خواستم؛ ولی، او اصلا دوست نداشت. فرانسیس واقعا می‌خواست با همه پلیس‌ها جنگ کند و اصلا نمی‌خواست با آنها تمرین کند تا مبادا دوست شوند. الان که به رفتارش نگاه می‌کنم می‌بینم که منطقی بود. همه چیز در فیلم درست است.
منبع: دِدلاین






ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
کد تصویر را در کادر وارد کنید