وقایع اتفاقیه گزارش می‌دهد:

سوگ سه یران/ قصه خانواده‌ای در روستای زرده کرمانشاه که مهر ۳ داغ بر پیشانی دارند

۲۳ آبان ۱۳۹۷ | ۱۳:۱۵ کد : ۸۴۲ تیتر یک جامـــعه
یک طرف دشت پهناور است که پاییز امان از او بریده و بلاتکلیفش گذاشته میان سبزی و زردی و طرف دیگر کانکس است که برخلاف دشت بلاتکلیف فقط صدای شیون دارد و پارچه سیاه. اینجا روستای زرده کرمانشاه است. جایی که خانه سیران و گودرز و البته خانه پدری گودرز هم در آن است. این روستا در آبان زلزله خیز سال گذشته ۱۰۰ در ۱۰۰ تخریب شد و سه تلفات جانی داشت که هر سه نفر در این خانه بودند. یعنی خانه سیران و گودرز و خانه پدری گودرز. شمایل زمخت مرگ اما نه از سال ۹۷ که از سال ۶۷ بر این خانه سایه انداخته. امروز یکی از بازماندگان زلزله در این خانه روایتگر داستان خانواده و داستان سیران است.
سوگ سه یران/ قصه خانواده‌ای در روستای زرده کرمانشاه که مهر ۳ داغ بر پیشانی دارند

✍️ سوگل دانائی

 

وقایع اتفاقیه- در ساعت ۲۱ روز ۲۱ آبانماه سال ۱۳۹۶  زلزله به جان روستای زرده کرمانشاه افتاد. «سیران» که آن زمان ۲۶ سالش بود با دختر و پسر کوچک و همسرش در خانه مشغول شام خوردن بود. پسر کوچکش «سپهر» که ۴ ساله بود را در آغوش گرفته بود و موهای دخترش « کوثر» را می‌بافت. همسرش «گودرز» از سلمانی زودتر به خانه برگشته بود. سیران به گودرز گفته بود که نگران است و هرچه پی علت نگرانی خود می گردد نمی‌تواند آن را پیدا کند. همین هم شده بود که سپهر را از آغوشش جدا نمی‌کرد و کوثر را هم به بهانه بافتن مو نزدیک خودش نشانده بود. ساعت به ۹ شب نزدیک می‌شد و سیران بیش از قبل نگران شده بود.

 چند لحظه بعد اما انگار نگرانی رفته بود به جلد زمین. او را لرزانده بود و زندگی سیلان را هم.

سقف خانه٬ دیوار‌ها و تمام آن چیزی که سیران عاشقشان بود حالا رفته بود به زیر خروار خروار خاک روستا. سپهر و گودرز و کوثر هم.

ساعت از ۲۲ گذشته بود وقتی اهالی روستا به خانه سیران رسیدند. انگشتان سیران که تکان می‌خورد را دیدند. زور زلزله به گودرز و سپهر و کوثر رسیده بود. سیران هنوز تنش گرم بود انگار هنوز جان داشت. هنوز نفس گرم از دهانش بیرون می‌آمد. انگار مشیت الهی اینطور رقم خورده بود که آن کسی که بیش از همه نگران بود زنده بماند و تمام آن چیزهایی که او عاشقش بود در خاک روستای زرده مدفون شوند. 

 

یکی داستان است پر آب چشم

درست چند کیلومتر بعد از قصر شیرین در مسیر صعب العبوری که به آرامگاه بابایادگار و آبشار قسلان منتهی می‌شود٬ صدای شیون و زاری از خانه‌ای در روستای زرده دالاهو توجه‌ها را به خود جلب می‌کند. بعد از کمی پرس‌وجو می‌فهمیم که اینجا خانه سیران است. درست یک سال بعد از شبی که سیران در آن نگران بود و بی‌قرار. 

امروز سالروز زلزله کرمانشاه است. سالگرد روزی که مرگ گریبان بیش از ۶۲۰ نفر را در کرمانشاه گرفت مردگانی که حالا شوهر سیران و فرزندانش هم جزوشان هستند.  امروز  اهالی روستا به خانه سیران و پدر گودرز آمدند و به رسم کردها از او می‌خواهند که سیاه از تن بکنند. 

تصویری که از خانه‌ در ذهن نقش می‌بندد با تصویری که از روزهای اول زلزله از این روستا دست به دست شد فرق چندانی ندارد. تو گویی شمایل زلزله نه یک سال بلکه تنها چند ماه است که در خانه آن‌ها حلول کرده.

درب خانه و دیوارهایی که خانه را از خانه کناری جدا می‌کند هنوز باقی هستند اما به جای ساختمان خانه فقط ۵ کانکس کنار هم قرار گرفتند درست کنار آوار  و مصالح ساختمانی که قرار است حالا خانه‌ای نو در این آبادی بنا کنند. زنان و مردان زیادی یکی یکی از درب وارد می‌شوند و بعد به کانکس بزرگتری که مادر گودرز در آن است وارد می‌شوند. 

خواهر گودرز٬ که نامش گلناز است متوجه حضور ما می‌شود. روی صورتش رد خنج  ناخن مشخص است. یک برادرش گودرز را زلزله گرفته. اما داغ دوم روی پیشانیشان به متعلق  بردار دیگرش فرهاد است. او سال ۸۲ در حال گذران دوران سربازیش روی مین رفته و شهید شده. حالا او مانده و یک خواهر و برادر دیگر و پدر و مادرش با دردهایی که کم نیستند. 

« در این بیست و پنج سال از کودکی‌ام تصویر درستی در ذهن ندارم یا صدای شیون بوده با خنج کشیدن یا زاری و ناله. اصلا انگار زندگی نمی‌خواهد روی خوشش را به ما نشان دهد.»

بغض می‌کند. اشک‌هایش را پاک می‌کند. خرابه‌های خانه برادرش گودرز را به ما نشان می‌دهد و می‌گوید:« صبح روز زلزله انگار رخت در دل سیران می‌شستند. وقتی زلزله آمد فهمیدیم نگرانیش برای چه بوده. وقتی به آن‌ها رسیدیم دیدیم بدن همه‌شان گرم بود دیر رسیدیم شاید اگر زودتر می‌رسیدیم می‌توانستیم مانند سیران برادر و بچه‌هایش را زنده از آوار بیرون بیاوریم ولی نشد.»

اشک می‌ریزد. خواهر بزرگترش هم لبه آوار نشسته و اشک می‌ریزد. انگاری دست تقدیر گودرز و بچه‌هایش را گرفته بود و برده بود تا این خانواده که حالا جمعیتشان از هروقتی کمتر شده اشک بریزند.

از او درباره کمک هزینه‌های دولتی می‌پرسیم از وام برای ساخت دوباره خانه پدریش که در این زلزله تخریب شده.  گلناز می‌گوید:« پول دادند. وام دادند اما این وام کفایت نمی‌کند. با ۵۰ میلیون فقط توانستیم پی ساختمان را بریزیم و کمی مصالح بخریم اما این روزها اینقدر همه چیز گران شده که این پول‌ها به هیچ جایی نمی‌رسد. کل روستا با خاک یکسان شد. اینجا چون در ارتفاع است اصلا امداد رسانی سخت شده بود. الان هم بیشتر خانه‌ها فقط در مرحله پی و بتن هستند و خیلی بالا نیامدند.  می‌گویند ۵۰ میلیون دیگر می‌خواهیم برای تکمیل و تجهیز.»

گلناز لابه‌لای حرف‌هایش از زندگی کانکس نشینی‌اش هم می‌گوید:« مهم‌ترین مساله سرما و بهداشت است. چه کسی می‌تواند بگوید کانکس بهداشت دارد؟ حمام بیرون از کانکس است. در سرما باید برویم و مسافتی را تا کانکس خودمان راه برویم سرما هم که دیگر نگویم آبگرفتگی و سیل که می‌شود از این هم سختتر است.»

 

مردم صبور اینجا کم نیستند

به او از صبر می‌گوییم و از محکم بودن. گلناز اما برای این صفت‌ها خودش معادل دارد. معادلش پدرش است که سال ۶۷ هنگام حمله شیمیایی به روستای زرده پدر و ۴ برادرش را با دست‌های خودش به خاک سپرده. گلناز می‌گوید:« سال ۶۷ بعد از پایان جنگ صدام اینجا را بمباران شیمیایی می‌کند. ۱۰۰۰ نفری زخمی و جانباز می‌شوند و چند نفری هم شهید. ۴ عمو و پدر بزرگ من جزو این گروهند. قبرشان بالا کوه کنار آبشار هانیتاست. پدرم آن زمان به دست‌های خودش آن‌ها را خاک می‌کند. در حالیکه خودش جوان بیست ساله بوده و تنها بازمانده از خانواده. پدرم بعد از آن روزها دیابت گرفت. بعد از دردهای روحی حالا درد جسمی امانش را گرفته. می‌بینید وقتی می‌گویم روز خوش ندیدیم یعنی همین. یعنی همین که تا چشم باز کردیم همیشه عزیزانمان را از دست دادیم.»

 

خودکشی‌های نافرجام سیران

از سیران می‌پرسیم. سیرانی که بعد از زلزله افسرده شده. گلناز می‌گوید: « عروسمان بعد از مرگ برادرم. ۳ بار خودکشی کرد. ۳ بار در خانه پدرم تیغ کشید روی دستش و ما نجاتش دادیم. چند ماه بعد از زلزله در آسایشگاه روانی کرمانشاه بستری شد. دیگر به اینجا نیامد. می‌گفت دشت‌های این روستا مرا یاد آن‌ها می‌اندازد. می‌گفت دیگر نمی‌توانم اینجا را بدون آن‌ها ببینم.» صحبتش را تمام می‌کند.

 بعد از زلزله آمار خودکشی در این شهر در اثر افسردگی بالا رفته  ۱۰ نفری بعد از زلزله خودکشی کردند. گلناز میان گریه و بغض تجربه زن گودرز را با این مثال تکمیل می‌کند. 

اشک‌هایش را با شال سکه‌ای پاک می‌کند و سرش را به نشانه تایید حرفم تکان می‌دهد. می‌گوید: « سیران الان تحت نظر است٬ حالش بهتر شده اما هنوز هم افسرده حال است. امروز برای سالگرد برادرم  از خانه پدرش در کرمانشاه آمده بود گریه می‌کرد و بعد به طرفی زل می‌زد. من احساس می‌کنم شاید روح آن‌ها را می‌دید. خدارا شکر که زنده ماند اما می‌دانم دردی که تحمل می‌کند زیاد است. انگار او هم دارد صبوری را یاد می‌گیرد.»

 

دردی که تاریخی می‌شود

گویی  نگرانی شب زلزله سیران حالا در آوار به جا مانده از خانه هویداست. درد سیران٬ پدر و مادر گودرز و تمام اهالی زرده که زلزله کاشانه‌شان را از آن‌ها گرفته در میان دشت و دیوارهای سرد کانکس‌هاست. احتمالا همین درد حالا روی رگ‌های دست سیران هم باشد. خانواده گودرز از زرده نرفتند. هرچند که حالا با غم بزرگی دست و پنجه نرم می‌کنند اما می‌گویند نمی‌توانند از اینجا به جای دیگر بروند. به رسم کرد‌ها قرار است امروز خانواده‌ رخت سیاه از تن بیرون کنند. گلناز می‌گوید: « رخت سیاه می‌کنیم امروز به این امید که دیگر داغ نبینیم. ما صبوریم اما تحمل این درد از درد جنگ هم بدتر بود.» از خانه‌شان بیرون می‌آییم. اعضای خانه‌ای که امروز برای چندمین بار باید با دردی کنار بیایند که رسمش گرفتن عزیز است. دردی که به قول اهالی خانه یک ساله و دو ساله نیست و دیگر دارد برای خودش به مثابه تاریخ می‌شود.  

 

کلید واژه ها: زلزله کرمانشاه


نظر شما :